هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
381
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
به مشورت بپردازند و از ميان خود يكى را برگزينند . چنانچه پنج نفر از آنها اتفاق نظر داشتند و يكى مخالفت مىكرد آن يكى را گردن بزن و اگر چهار تن ، توافق كردند و هم نظر بودند و دو تن مخالف بودند گردن آن دو تن را بزن و اگر سه تن توافق كردند آن دستهاى را كه عبد الرحمن بن عوف در ميان آنهاست در نظر بگير و توافق آنها را معتبر بدان و در اين صورت اگر آن سه تن ديگر بر مخالفت خويش اصرار ورزيدند گردن آنها را بزن و چنانچه هر شش تن به توافقى نرسيدند و نتيجهاى نگرفتند گردن هر شش تن را بزن و بگذار مسلمانان خود براى خويش خليفه انتخاب كنند . بدين ترتيب وصيت عمر بن الخطاب ، پايان گرفت و على ( ع ) و گروهى ديگر به انتظار زمان مقرر ، از خانه خارج شدند . او ( على ( ع ) ) درك كرده بود كه در واقع عثمان بن عفان براى اين كار انتخاب شده است ولى در ازدحام مردم ، سكوت اختيار كرده بود و درد و رنجش در چشمانش ظاهر شده و بر اثر خشم چنان عرقى بر چهرهاش نشسته بود و تو گويى خون چشمان حضرت را گرفته بود . ديرى نگذشت كه عمويش عباس بن عبد المطلب به نزدش آمد و از وى راجع به آنچه گذشت جويا شد ، به او فرمود : ( خلافت ) را در گروهى قرار داد و به خيال خود مرا هم در شمار آنان آورد و به بازگو كردن وقايع شورى و جزئيات آن پرداخت . عباس بن عبد المطلب ، وقتى اين نقل قول على از عمر را شنيد كه « اگر سه تن از ( شش نفر ) به توافق رسيدند آن سه تن را معتبر بدان كه عبد الرحمن بن عوف در ميان آنهاست » شگفت زده شد چون مىدانست عبد الرحمن داماد عثمان و با خواهر ناتنى او - ام كلثوم دختر عقبة بن ابى معيط - ازدواج كرده بود . وقتى عباس بن عبد المطلب اين سخن را شنيد سرش را تكان داد و گفت : اى برادر زاده خودت را با آنها مياميز و كنار بكش . على ( ع ) خوب مىدانست كه اين نظر تا چه اندازه درست است و هيچ شكى نداشت كه خلافت از آن كس ديگرى رقم خورده است و مادام كه در ميان شورى كنندگان ، طلحة بن عبيد كه آن همه كينه و نفرت نسبت به خاندان بنى هاشم دارد و هم به اوست كه در خطبهء شقشقيه خطاب كرده مىفرمايد : فضعا رجل منهم لضغنه ( يكى را كينه ديرينه در دل بجنبيد ) و سعد بن ابى وقاص و عبد الرحمن بن - عوف بود كه سعد هرگز پسر عمويش را رها نمىكند و پيوندهاى خويشاوندى نزديكى او را با خاندان اموى ، مرتبط مىكند و عبد الرحمن بن عوف كه داماد عثمان بود . در همان حال كه عباس بن عبد المطلب سعى مىكرد او را از آن منصرف سازد پسرش عبد اللّه نيز سر رسيد و در حالى كه همين نظر پدر را تأييد مىكرد مىگفت :